شاپرکانه

 
نگارنده : شاپرک بهاری - ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

سر آغاز گفتار است نام خدا

هميشه در شبهاي تار با تو راز و نياز مي كنم

دلم هميشه از عشق تو مي تپد، مي لرزد، مي سوزد ...

هميشه در ذهنم تو را پروراندم

هميشه در قلبم برايت خانه اي دنج ساختم

هميشه آرام برايت خواندم

نوشته هايم فقط براي تو بودند

هميشه تا به اسمت رسيدم دستانم لرزيدند

پاهايم سست ...

چشمانم باريدند ...

آهِ ديگري در قلبم زاييده شد و به پرواز در آمد.

هميشه يگانه آرزويم تو بودي.

تنها زنداني قلبم ...

تنها زندانبان آن زنداني !

اما افسوس كه هرگز رو در رويت ننشسته ام.

صورت زيباي تو ...

تو آمدني هستي .

من و انتظار ...

آري ...

او آمدني است.

 


 
commentحرف دل ()
 
 
نگارنده : شاپرک بهاری - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

سر آغاز گفتار است نام خدا

از چه خواهم نوشت؟

از خبري بزرگ ...

آري، به زودي خواهيم دانست.

زمين و كوهها، شب و هفت آسمان، چراغ هاي روشن و ابرهاي باران زا ...

همه از آن ما، وما چه كرديم؟!

روزي در صور دميده خواهد شد.

جهنم در انتظار است ...

«روزي كه روح و فرشتگان به صف مي ايستند و كس سخن نمي گويد مگر آنكه خداي

رحمان به او رخصت دهد و او سخن به صواب مي گويد.»(آيه 38 ، سوره النبا)

آري آن روز آمدني است ...

من از عذابي نزديك مي ترسم!

آن روز كه خواهم گفت: اي كاش من خاك مي بودم.


 
commentحرف دل ()