شاپرکانه

 
نگارنده : شاپرک بهاری - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧
 

سر آغاز گفتار است نام خدا

 

 

پناه می برم از شیطان رانده شده به خدا

 

خدایا! در سایه سجده ها و بندگیم در برابر تو، او را از من بران و در تداوم دوستیم با تو سرنگونش ساز و سدی میان من و او قرار ده تا هرگز نشکند.

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

خدایا! هدایت خود را بر من با دوامترین بدار و در برابر تبهکاریهایش بر من توشه ی تقوا عطا فرما.

 

خدایا! دری برای ورودش در دلم قرار مده.

 

خدایا! تشخیص نیرنگش را بر من آسان بدار.

 

خدایا! امیدش را از من بـِبُــــــــــر...!


 
commentحرف دل ()
 
 
نگارنده : شاپرک بهاری - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
 

سر آغاز گفتار است نام خدا

 

سلام سلام صــــــــد تا سلام

 

دوباره بهــــار، اونم آخرین ماهِ بهار و روزهای اولش

 

وای خدای من...

 

در پس گذر ثانیه ها، روز می رفت و شب با چادر سیاهش می آمد!

 

ستاره های زیبا... چشمک زنان، شاد و شنگول اونقدر شیطونی می کردند که

 

 خورشید خانوم باز بیدار می شد و یه روز جدید...!!!

 

روزها...

 

ماه و ماه ها...

 

سال!!!

 

باز هم یک سال بزرگتر شده ام

 

یک گلبرگ دیگر از گل زندگیم جدا شد و گل رو به پژمردن دارد!!!!

 

چه قدر عجیب و غم انگیزه که با پژمرده تر شدن گل زندگیم جشن می گریم و

 

 

 همه بهم تبریک می گن!!!

 

بزرگ شدم، به قول مامانم: خانوم شدم!

 

دیگه باید آروم باشم، متین باشم، خــــــــــــــانوووووووووووم باشم...

 

آروم بخندم.

 

آروم گریه کنم.

 

آروم صحبت کنم.

 

آروم برم، آروم بیام...

 

وقتی سیبُ از توی ظرفِ میوه ها بر می دارم و به دهنم نزدیک می کنم تا یه

 

 

گاز بزرگ ازش بزنم ناگهان متوجه نگاه ها می شم!!!

 

یه دفعه یکی آروم اما با معنی می گه: " شاپرک "

 

واییییییییییییییییییییییییییییییییییی! چقدر بد شد که بزرگ شدم!!!

 

من عاشق گاز زدن سیب بودم.

 

دوست داشتم از ته دلم بخندم!

 

دوست داشتم تو بغل بابا گریه کنم، دوست داشتم مامان با دستای مهربونش

 

 

اشکامو پاک کنه و خواهرم با شیطنت خاصش بگه:

 

«ای لووووووووووووووووووووووووووووووس»

 

دوست داشتم صدای پام همه جارو پر کنه...

 

بار پروردگارا، پیر شده ام!!!

 

یک قدم به سوی مرگ برداشته ام و این قدم برداشتن را جشن می گیرم!!!

 

دارم ثانیه ثانیه به سوی خدایم قدم بر می دارم و به معبودم نزدیکتر می شم...

 

الها... شکر!!!

 

دستانم را بگیر و به ازای تمام چیزهایی که از دست میدم تنها خواهان لبخند توام.

 

 

 

آره!!! تولدِ شاپرکِ

 

همیشه عاشق این روز بودم و از آغاز بهار واسه رسیدن این روز لحظه

 

شماری می کردم!

 

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازه، تولد شاپرکانه هم هست!

 

شاپرک 22ساله و شاپرکانه 2ساله می شود...

 

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!

هنوز نوبت بریدن کیک نرسیده

 

یه مهمون ویژه داریم که سالروز تولد ایشونم هست.

 

یه دوست و همراه خوب و مهربون...

 

کسی که برام خیلی عزیزه!!!

 

کسی که تقریبا از اول ساخته شدن شاپرکانه همراهم بوده و هست.

 

کسی که وجودشُ همیشه احساس کردم...

 

یه فرشته ی ناز...

 

یه شاپری...

 

اسم ِ این ماهِ مهربون " سعید"

 

از همینجا و در مقابل همه یه تبریک ویژه بهشون می گم، براش بهترین ها

 

 

 رو آرزو می کنم و از خدای بزرگ از ته دلم می خوام که خوشبخترین باشه و

 

 

در تمامی مراحل زندگیش با یاری حضرت حق و عنایت آقا امام زمان پیروز

 

 

 و سر بلند باشه، انشاالله!!!

 

دوست دارم از صمیم قلب بهش بگم:

عزیزم تولدت مبارک

 

اینم کیک من برای تولد شاپرک و شاپرکانه و گل نازم

 

 

 

 

هدیه ی شاپرک به آقا سعید عزیز:

می خوام شعریُ که خودش سروده رو اینجا بذارم!!!

 

قلبلبخندقلبلبخندقلب 

باران شدم

به شیشه ی اتاقت کوبیدم

و تو از پشت پنجره به نظاره ی من نشسته ای

من در نگاه بهت زده ام تو را دیدم

که بی تفاوت جان کندن من را

از آن سوی پنجره می نگریستی

چه مرز عجیبی...!

من، تنها یک پنجره

 با تو فاصله داشتم

یه پنجره دیگر به دستان تو فاصله نبود

سرازیر شدنم از شیشه آغاز شده بود...

و تو همچنان بی تفاوت بودی

ناگهان نگاهم به دیوار اتاقت افتاد

که به رویش نوشته بودی:

"من باران را از پشت پنجره دوست دارم"

ثانیه آخر بود و من غریبانه در حسرت تو

در آنسوی فاصله "جان" دادم.

 قلبلبخندقلبلبخندقلب

 

گل نازم، تولدت مبارک

 

ممنونم که وقت گذاشتید و تشریف آوردید.

برامون دعا کنید...

مرسی!!!


 
commentحرف دل ()