شاپرکانه

 
نگارنده : شاپرک بهاری - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦
 

سر آغاز گفتار است نام خدا

 

مولا جان ...

مدت هاست در دلم غوغايي بر پاست

 تو مي داني!

 سرم پر از موج هايي كه از آسمان مي آيند و به كجا مي روند ... نمي دانم؟؟

 چشمانم نرگس وجودت را كاووش مي كند

 باران به چشم ندارم و از روي پاييز خجلم

 دستانم به دنبال ستاره ها مي دوند...

 پاهايم سست شده اند و در پوست شب جامانده ام

 ماه نيز از من روي گرداني مي كند

 مولا جان ...

 تا كي جدايي؟؟

 تا كي نام مقدست را روي كاغذها، بي صدا فرياد كنم

 دلم پروانه وار تو را مي جويد

 دعا كنان ... اشك ريزان ...

 كاش به آسمان مي رسيدم

 

 

 


 
commentحرف دل ()