شاپرکانه

 
نگارنده : شاپرک بهاری - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦
 

سر آغاز گفتار است نام خدا

 

 

از شاپـــــرك به خـداي درونش

 

سلام

خــــــــــوبي خدا؟

آره ... اين منم، حق با توست!

كوتاهي از من بود ...

مدت هاست كه گـــرد از صندوقچه ي دلم نگرفته ام و خانه ات غبار آلود شده...

دليل لرزش دستانم و خستگي چشمانم از اشك ... همين بود!

خداي من ... دير زماني است كه با تو نبوده ام ...

غــــــــــــــرق در گناه ... دست و پايم بسته در سياهي مطلق!!

چرا با نگاهت مرا به آتش نكشيــــدي ...!؟؟

صدايت ...

پس صدايت چي شد؟؟!

چرا مرا نخواندي؟؟ چرا اسمم بر لبانت ننشست؟؟

شاپـــــركت را ديگر نمي خواهي ...؟!!

گوش كن ... برايت حرف ها دارم خدا ...

كمكم كن خداي من

مي خواهم بر گردم.

به صداي سكوت دلم گوش فرا ده ...

تو را فــــرياد مي كند.

تو خداي مني ...

غبار از دلم خواهم گرفت!

دل، كعبه ي من است... آن جا خانه ي توست!

دستان سردم را بگير و به طواف خانه ات ببر!

تو خداي مني ... مگر نـــــــــــــــــه؟؟؟

منم شاپـــــرك تـــوام ...

من بي تو فنا شدنيم.

تنهايم مگذار و كمكم كن ...!

وجودِ پر از گناهم را با آب ديــــــده غسل خواهم داد ...

به سوي تو مي آيم!

خــــدايم باش ...


 
commentحرف دل ()