شاپرکانه

 
نگارنده : شاپرک بهاری - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥
 

با نام تنها يار تنهاييم

 

 

اي اشك امانم بده...

 

 

 

آري ، از دوران كودكيم خوب به ياد دارمش.

 

 

باديدن او دلم  پر مي كشيد و وقتي خودم را در آغوشش احساس مي كردم گويا كه در اين دنيا

 

 

نبودم و اين ابرها بودند كه نوازشگرم بودند.

 

 

مهربان بود ، درست مثل مادرم

 

 

دستانش گرم همانند دستان  پدرم

 

 

همبازي هميشگي من بجاي خواهرم

 

 

با بزرگ  شدنم هر لحظه او پير و پير تر شد و برف هاي روي سرش بيشتر شدند.

 

 

من قد كشيدم و او قد خميده تر شد ...

 

 

من مي دويدم و پاهاي او ياري نمي دادند!!!

 

 

صداي من همه جا را مي گرفت و صداي او در سكوتي ابدي گم شد.

 

 

او رفت

 

 

خداوندا  7 روز است كه كوله بارش را برده است و در كنار ما نيست.....

 

 

چرا همه چيز نام خاطره به خود گرفته است؟

 

 

چرا با آمدن نامش ، اين اشك ها هستند كه ما را همراهي مي كنند ؟؟؟

 

 

پروردگارا هرگز نمي خواستم گذر ثانيه ها را بي وجود او تجربه كنم

 

 

هرگز ......... هرگز .....

 

 

خداوندا وجودش هم اكنون زير انبوه خاك ها و روحش در آسمان ها

 

 

اي اشك امانم بده ......

 

 

 

امان بده تا بگويم......

 

 

مادر بزرگ  مهربانم از كنارم رفت.     

 


 
commentحرف دل ()