با نام تنها يار تنهاييم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

اي اشك امانم بده...

 

 

 

آري ، از دوران كودكيم خوب به ياد دارمش.

 

 

باديدن او دلم  پر مي كشيد و وقتي خودم را در آغوشش احساس مي كردم گويا كه در اين دنيا

 

 

نبودم و اين ابرها بودند كه نوازشگرم بودند.

 

 

مهربان بود ، درست مثل مادرم

 

 

دستانش گرم همانند دستان  پدرم

 

 

همبازي هميشگي من بجاي خواهرم

 

 

با بزرگ  شدنم هر لحظه او پير و پير تر شد و برف هاي روي سرش بيشتر شدند.

 

 

من قد كشيدم و او قد خميده تر شد ...

 

 

من مي دويدم و پاهاي او ياري نمي دادند!!!

 

 

صداي من همه جا را مي گرفت و صداي او در سكوتي ابدي گم شد.

 

 

او رفت

 

 

خداوندا  7 روز است كه كوله بارش را برده است و در كنار ما نيست.....

 

 

چرا همه چيز نام خاطره به خود گرفته است؟

 

 

چرا با آمدن نامش ، اين اشك ها هستند كه ما را همراهي مي كنند ؟؟؟

 

 

پروردگارا هرگز نمي خواستم گذر ثانيه ها را بي وجود او تجربه كنم

 

 

هرگز ......... هرگز .....

 

 

خداوندا وجودش هم اكنون زير انبوه خاك ها و روحش در آسمان ها

 

 

اي اشك امانم بده ......

 

 

 

امان بده تا بگويم......

 

 

مادر بزرگ  مهربانم از كنارم رفت.     

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
شقايق تنها

سلام بر شما دوست عزيز ممنون از شما که به من سر زديد. شما هم وبلاگ قشنگی داريد . هميشه سبز باشيد و پاينده.

ياس خاکی

سلام شاژرک گلم !! دخمل ناز مامانی !! الهی قلبونت بشم مامان بزرگ عزيزت الآن آرامش پیدا کرده براش آرزوی رحمت ميکنم از خدای بزرگ !! منم يه زمانی برای مادربزرگم نوشته بودم اگه بتونی تو آرشيو وبلاگم پیداش کنی متن پر خاطره ای خوندی در آرشيو ۸۴ دنبالش بگرد نوشته ی تو هم عالی بود عــــــــــــــــــــالی

ياس خاکی

راستی منظورم از مادربزرگ مادر پدرت نبود ها ( چشمک ....... مامان بزرگ نسی رو ميگم)